تبليغاتX
اگه ما رو قابل دونستی اینجا کلیک کن بدون كه هميشه به يادت هستم بازم بيا پيشم نظر هم يادت نره اگه ما رو قابل دونستی اینجا کلیک کن LIVE TO LIFE , NO WAR
LIVE TO LIFE , NO WAR
عشق در زندگي بدون جنگ
به مناسبت روز پدر..
 

HOW DO WE THINK OF OUR DADDY AT DIFFERENT AGES

 

At 4 Years
My daddy is great .

 

 

 

At 6 Years
My daddy knows everybody.

 

 

 

At 10 Years
My daddy is good but is short tempered

 

 

 

At 12 Years
My daddy was very nice to me when I was young .

 

 

 

At 14 Years
My daddy is getting fastidious.

 

 

 

At 16 Years
My daddy is not in line with the current times.

 

 

 

At 18 Years
My daddy is becoming increasingly cranky.

 

 

 

At 20 Years
O h! Its becoming difficult to tolerate daddy. Wonder how Mother puts
Up with him.

 

 

 

At 25 Years
Daddy is objecting to everything.

 

 

 

At 30 Years
I t's becoming difficult to manage my son. I was so scared of my
Father when I was young.

 

 

 

At 40 Years
Daddy brought me up with so much discipline. Even I should do the
Same.

 

 

 

At 45 Years
I am baffled as to how my daddy brought us up.

 

 

 

At 50 Years
My daddy faced so many hardships to bring us up. I am unable to manage a single son.

 

 

 

At 55 Years
My daddy was so far sighted and planned so many things for us.
He is one of his kind and unique.

 

 

 

At 60 Years My daddy is great.

 

 

 

Thus, it took 56 years to complete the cycle and come back to the
1st.stage.

 

 

 

Realize the true value of your parents before its too late.

 
|+| نوشته شده توسط علیرضا در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385 ساعت 18:17 |

گفتم ...
گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد.
پرسيدم: «چرا مي خندي؟»
پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد»
پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟»
گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام»
با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!»
جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.»
پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟»
پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز. در ضمن اين قدر مرا لعنت نكن!»
گفتم: «پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام كنم؟»
در حاليكه دور مي شد گفت: «من پيامبر نيستم جوان ...!
|+| نوشته شده توسط علیرضا در دوشنبه دوم مرداد 1385 ساعت 11:48 |

خدايا ...
خدايا شکرت که غم را آفريدي ، درد را آفريدي ، دلتنگي را آفريدي ، اشک را آفريدي
چرا که اگر هميشه مي خنديدم و شاد بودم تو را از خاطر مي بردم

اين واقعيت است ؛ من انقدر نمک نشناس هستم که تنها تو را در غم هايم صدا مي کنم
چرا که شانه هايم توان تحملشان را ندارد
.

|+| نوشته شده توسط علیرضا در دوشنبه دوم مرداد 1385 ساعت 11:46 |

مهره ها ...
مهره هاي شطرنج رو دوست دارم، اما از اينکه هدايت يه لشگر به دست منه، ميترسم.
حريفم خوب بازي نميکنه. شايد چون اون اين بازي رو خيلي بهتر از من بلده، اينطور فکر ميکنم.
از وزير خوشم نمياد اما بهم ياد داده اند که خيلي کارها ميتونه بکنه. حيف که جلوش يه عالم سرباز وايستاده.
تلاش ميکنم تا ديرتر مات بشم.
از تموم اينها نميترسم. از اين ميترسم که وقتي که مات ميشم، هنوز خيلي از مهره هامو حرکت نداده باشم. خدا کنه آخر اين بازي به خير تموم بشه

اشکان

|+| نوشته شده توسط علیرضا در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385 ساعت 18:47 |

گل آفتابگردان ...
گل آفتابگردان روبه نور مي چرخد و آدمي رو به خدا ما همه آفتابگردانيم اگر آفتابگردان به خاك خيره شود و به تيرگي، ديگر آفتابگران نيست آفتابگردان كاشف معدن صبح است و با سياهي نسبت ندارد.
اينها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشايش مي كردم كه خورشيد كوچكي بود در زمين كه هر گلبرگش شعله اي بود و دايره اي داغ در دلش مي سوخت .
آفتابگردان به من گفت: وقتي دهقان بذر آفتابگردان را مي كارد مطمئن است كه او خورشيد را پيدا خواهد كرد. آفتابگردان هيچ وقت چيزي را با خورشيد اشتباه نمي گيرد. اما انسان همه چيز را با خدا اشتباه مي گيرد.
آفتابگردان راهش را بلد است و كارش را مي داند. او جز دوست داشتن آفتاب و فهميدن خورشيد كاري ندارد. او همه زندگيش را وقف نور مي كند. در نور به دنيا مي آيد و در نور مي ميرد نـــــــــور مي خورد و نور مي زايد.
دلخوشي آفتابگردان تنها آفتاب است. آفتابگردان با آفتاب آميخته است و انسان با خدا بدون آفتاب آفتابگردان ميميرد بدون خدا، انسان.
آفتابگردان گفت: روزي كه آفتابگردان به آفتاب پيوندد ديگر آفتابگرداني نخواهد ماند و روزي كه توبه خدا برسي؛ ديگر ((تويي)) نمي ماند و گفت من فاصله هايم را با نور پر مي كنم. تو فاصله ها را چگونه پر مي كني؟ آفتابگردان اين را گفت و خاموش شد. گفت و گوي من و آفتابگردان ناتمام ماند. زيرا كه او در آفتاب غرق شده بود.
جلو رفتم بوييدمش بوي خورشيد مي داد. تب داشت و عاشق بود خدا حافظي كردم داشتم مي رفتم كه نسيمي رد شد و گفت: نام آفتابگردان همه را به ياد آفتاب مي اندازد . نام انسان آيا كسي را به ياد خدا خواهد انداخت؟
آنوقت بود كه شرمنده از خدا رو به آفتاب گريستم .....

اشکان

|+| نوشته شده توسط علیرضا در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385 ساعت 18:45 |

آموخته ام که ....
آموخته ام که هميشه کسي هست که به ما احتياج دارد. آموخته ام که هيچ وقت هيچ وقت قضاوت نکنم. آموخته ام که انسان هاي بزرگ هم اشتباه مي کنند. آموخته ام که هميشه هميشه بخندم
آموخته ام که هرگز نگذارم کسي عصبانيتم را ببيند. آموخته ام که به انسان ها مانند سکوي پرتاب نگاه نکنم. آموخته ام که هرگاه که ترسيده ام ،شکست خورده ام. آموخته ام که غرور انسان ها را هرگز نشکنم. آموخته ام که هرگز وابسته کسي نباشم

                                                                                                                                اشکان

|+| نوشته شده توسط علیرضا در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385 ساعت 18:42 |

مادر روزت مبارک
 
عين آن رازی که ميدانی‌ست او

يا همانی که نميدانی‌ست او

نامه‌ايی ناخوانده با خط کهن

قصه‌ايی تازه که ميخوانی‌ست او

درد دارد، کو که پيدايش کنی

همدم هر درد پنهانی‌ست او

کار و بارش سوختن، افروختن

آنکه در کارش فرومانی‌ست او

لحظه‌ايی از غمگساری دور نيست

گريه‌ی هر ابر بارانی‌ست او

بوی گيسوی سپيدش محشر است

بهتر از هر گل که ميدانی‌ست او

دوستش دارم که در سرمای عمر

همچو گلهای زمستانی‌ست او

روح او پايان نمي‌گيرد به مرگ

ماندنی در عالم فانی‌ست او

از بدايت تا نهايت عاشق است

عشق اول، عشق پايانی‌ست او

اين شگفت نازنين دانی که کيست؟

مادر پر مهر ايرانی‌ست او
 
|+| نوشته شده توسط علیرضا در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 ساعت 16:9 |

شوخی با طعم جدی

 

آهو خیلی خوشگل بود. یک روز یک پری سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داری شوهرت چه جور موجودی باشه؟
آهو گفت: یه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.
پری آرزوی آهو رو برآورده کرد و آهو با یک الاغ ازدواج کرد.

شش ماه بعد آهو و الاغ برای طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.
حاکم پرسید: علت طلاق؟
آهو گفت: توافق اخلاقی نداریم, این خیلی خره.
حاکم پرسید: دیگه چی؟
آهو گفت: شوخی سرش نمیشه, تا براش عشوه میام جفتک می اندازه.
حاکم پرسید: دیگه چی؟
آهو گفت: آبروم پیش همه رفته, همه میگن شوهرم حماله.
حاکم پرسید: دیگه چی؟
آهو گفت: مشکل مسکن دارم, خونه ام عین طویله است.
حاکم پرسید: دیگه چی؟
آهو گفت: اعصابم را خورد کرده, هر چی ازش می پرسم مثل خر بهم نگاه می کنه.
حاکم پرسید: دیگه چی؟
آهو گفت: تا بهش یه چیز می گم صداش رو بلند می کنه و عرعر می کنه.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: از من خوشش نمی آد, همه اش میگه لاغر مردنی, تو مثل مانکن ها می مونی.
حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آیا همسرت راست میگه؟
الاغ گفت: آره.
حاکم گفت: چرا این کارها رو می کنی ؟
الاغ گفت: واسه اینکه من خرم.
حاکم فکری کرد و گفت: خب خره دیگه چی کارش میشه کرد.
نتیجه گیری اخلاقی: در انتخاب همسر دقت کنید.
نتیجه گیری عاشقانه: مواظب باشید وقتی عاشق موجودی می شوید عشق چشم هایتان را کور نکند.

|+| نوشته شده توسط علیرضا در یکشنبه هجدهم تیر 1385 ساعت 13:9 |

درکوچه های شهر ...
درکوچه های شهر من صداست که سالهاست مرده .... و تنها يک نگاه خاموش ..... برهنه و خلوت می گذرد. درکوچه های شهر من تولد لحظه های سرد .... تنها حقيقت است . درکوچه های شهر من جای پای بهار مرده گور سياه عشق زیر بالهای نيم سوخته هزاران پروانه مدفون شده .... و پرستوی اميد هزاران سال است که در ذهن پاييز گم شده .... درکوچه های شهر من هيچ نمانده ....جز......بغض تهی بودن !!!!!!
|+| نوشته شده توسط علیرضا در جمعه شانزدهم تیر 1385 ساعت 18:0 |

به پاس يك عمر همراهي ....
يك پسر كوچك از مادرش پرسيد: چرا گريه مي كني
مادرش به او گفت : زيرا من يك زن هستم .پسر بچه گفت: من نمي فهمم
مادرش او را در آغوش گرفت و گفت : تو هيچگاه نخواهي فهميد
بعدها پسر كوچك از پدرش پرسيد : چرا مادر بي دليل گريه مي كند
پدرش تنها توانست به او بگويد : تمام زن ها براي هيچ چيز گريه مي كنند
پسر كوچك بزرگ شد و به يك مرد تبديل گشت ولي هنوز نمي دانست چرا زن ها بي دليل گريه مي كنند
بالاخره سوالش را براي خداوند مطرح كرد و مطمئن بود كه خدا جواب را مي داند .او از خدا پرسيد : خدايا چرا زن ها به آساني گريه مي كنند؟
خدا گفت زماني كه زن را خلق كردم مي خواستم كه او موجود به خصوصي باشد بنابراين شانه هاي او راآن قدر قوي آفريدم تا بار همه دنيا را به دوش بكشد. و همچنين شانه هايش آن قدر نرم باشد كه به بقيه آرامش بدهد
من به او يك نيروي دورني قوي دادم تا توانايي تحمل زايمان بچه هايش راداشته باشد ووقتي آن ها بزرگ شدند توانايي تحمل بي اعتنايي آن ها را نيز داشته باشد
به او توانايي دادم كه در جايي كه همه از جلو رفتن نااميد شده اند او تسليم نشود و همچنان پيش برود . به او توانايي نگهداري از خانواده اش را دادم حتي زماني كه مريض يا پير شده است بدون اين كه شكايتي بكند
به او عشقي داده ام كه در هر شرايطي بچه هايش را عاشقانه دوست داشته باشد حتي اگر آن ها به او آسيبي برسانند. به او توانايي دادم كه شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصيرات او بگذرد و هميشه تلاش كند تا جايي در قلب شوهرش داشته باشد.به او اين شعور را دادم كه درك كند يك شوهر خوب هرگز به همسرش آسيب نمي رساند اما گاهي اوقات توانايي همسر ش را آزمايش مي كند وبه او اين توانايي را دادم كه تمامي اين مشكلات را حل كرده و با وفاداري كامل در كنار شوهرش با قي بماند
و در آخر به او اشك هايي دادم كه بريزد .اين اشك ها فقط مال اوست و تنها براي استفاده اوست در هر زماني كه به آن ها نياز داشته باشد. او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح دهد چرا اشك مي ريزد
خدا گفت : زيبايي يك زن در چشمانش نهفته است زيرا چشم هاي او دريچه روح اوست ، ودر قلب او جايي كه عشق او به ديگران در آن قرار دارد

ممنونم از اين كامنت كه يكي از دوستاي بسيار خوبم واسم گذاشته   منتظر دست نوشته هاي شما هستم

                                                                                                            اشكان

|+| نوشته شده توسط علیرضا در شنبه دهم تیر 1385 ساعت 12:1 |

فكر كن ....

روزگاريست همه عرض بدن ميخواهند
همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند
ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند
گرگ هايي که لباس پدري مي پوشند
آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند
عشق ها را همه با دور کمر مي سنجند
خوب طبيعيست که يکروزه به پايان برسد
عشق هايي که سر پيچ خيابان برسد

بابت سطح پائين نوشتاري ادبي اين نوشته عذر خواهي مي كنم اما چون يك واقعيت اجتماعيه اون رو اين جا قرار مي دم تا شايد كمي به اون فكر كنيم                              اشكان

|+| نوشته شده توسط علیرضا در شنبه دهم تیر 1385 ساعت 11:56 |

من ...
سنگ قبر من بنويسيد خسته بود اهل زمين نبود نمازش شكسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه دسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد كل عمر پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد کسی گریه نکند چون کسی دوسش نداشت

                                                                                                          اشكان

|+| نوشته شده توسط علیرضا در شنبه دهم تیر 1385 ساعت 11:43 |

هر چی که دوست داری ...

 

سلام به همه دوستان خوبم

سلام به غربت چشم های تک تکون که ما رو توی این راه تنها نمی ذارین  نمی دونم از کجا شروع شد قصه عاشقونه پیش رفت یا عاشقونه ها قصه نوشتن  به هر حال  اومدیم با یک کوله بار از غربت و یه دنیا چشم خیس که منتظر اومدنش بودن

نم یدونیم به کجا می ریم  می شیم همدم تنهایی و مونس شما و یا به قول یک اشنا زیر پاهای شما بی رحمانه می میریم

خدایا   هر چه هستیم  عاشقمان نکن    بجشان که دوست داشته باشیم   که دوست داشتن از عشق برتر است .

از دوست خوبم علیرضا که هرگز  من رو تنها نذاشت متشکرم  و حاشا حاشا به دلسوزی  دوستانی چون ساناز و .... که در اوج ناشناسی عاشقانه می نویسند .

                                         اشکان پارسا - تیرماه ۱۳۸۵- مشهد

 

|+| نوشته شده توسط علیرضا در دوشنبه پنجم تیر 1385 ساعت 20:46 |

تو...

تو چه ساده‌اي و من چه سخت
تو پرنده‌اي و من درخت
آسمان هميشه مال توست
ابر زير بال توست
من ولي هميشه گير كرده‌ام
تو به موقع مي‌رسي و من
سال‌هاست دير كرده‌ام

خوش به حال تو كه مي‌پري
راستي چرا
دوست قديمي‌ات- درخت را-
با خودت نمي‌بري؟
فكر مي‌كنم
توي آسمان
جا براي يك درخت هست
هيچ كس در بزرگ باغ آفتاب را
رو به ما نبست
يا بيا و تكه‌اي از آسمان براي من بيار
يا مرا ببر
توي آسمان آبي‌ات بكار

خواب‌ ديده‌ام
دست‌هاي من
آشيانه تو مي‌شود
قطره قطره قلب كوچكم
آب و دانه تو مي‌شود
شب، ستاره‌ها
از تمام شاخه‌هاي من تاب مي‌خورند
ريشه‌هاي تشنه‌ام
توي حوض خانه خدا
آب مي‌خورند

من هميشه خواب ديده‌ام، ولي...
راستي، هيچ فكر كرده‌اي
يك درخت
توي باغ آسمان
چقدر ديدني ا‌ست؟!
ريشه‌هاي ما اگرچه گير كرده است
ميوه‌هاي آرزو، ولي
رسيدني‌ است!

|+| نوشته شده توسط علیرضا در جمعه دوم تیر 1385 ساعت 11:7 |

اسمان ...

آسمان آبي تر
آب آبي تر
من درايوانم رعنا سر حوض
رخت مي شويد رعنا
برگ ها مي ريزد
مادرم صبحي مي گفت :‌ موسم دلگيري است
من به او گفتم : زندگاني سيبي است ‚ گاز بايد زد با پوست
زن همسايه در پنجره اش تور مي بافد مي خواند
من ودا مي خوانم گاهي نيز
طرح مي ريزم سنگي ‚ مرغي ‚ ابري
آفتابي يكدست
سارها آمده اند
تازه لادن ها پيدا شده اند
من اناري را مي كنم دانه به دل مي گويم
خوب بود اين مردم دانه هاي دلشان پيدا بود
مي پرد در چشمم آب انار : اشك مي ريزم
مادرم مي خندد
رعنا هم  ....
|+| نوشته شده توسط علیرضا در جمعه دوم تیر 1385 ساعت 11:4 |

سخاوت ...

پسر بچه اي وارد بستني فروشي شد و پشت ميزي نشست. پيشخدمت

يک ليوان آب برايش آورد.پسر بچه پرسيد: يک بستني ميوه اي چند است؟

پيشخدمت پاسخ داد: ۵۰ سنت. پسر بچه دستش را در جيبش برد و شروع

به شمردن کرد. بعد پرسيد: يک بستني ساده چند است؟

در همين حال، تعدادي از مشتريان در انتظار ميز خالي بودند و پيشخدمت

با عصبانيت پاسخ داد: ۳۵ سنت .

پسر دوباره سکه هايش را شمرد و گفت : لطفا يک بستني ساده .

پيشخدمت بستني را آورد و دنبال کار خود رفت .

پسرک نيز پس از خوردن بستني پول را به صندوق پرداخت و رفت .

وقتي پيشخدمت باز گشت از آنچه ديد شوکه شد. آنجا در کنار ظرف خالي

بستني،۲ سکه ۵ سنتي و ۵ سکه يک سنتي گذاشته شده بود .

براي انعام پيشخدمت!!!

|+| نوشته شده توسط علیرضا در جمعه دوم تیر 1385 ساعت 11:1 |

عشق ...
واژه اي نبود و هيچ کس , شعري از خدا نخوانده بود , تا که او مرا براي بازي خودش , انتخاب کرد توي گوش من يواش گفت:تو دعاي کوچک مني , بعد هم مرا , مستجاب کرد پرده ها کنار رفت , خود به خود , با شروع بازي خدا , عشق افتتاح شد سالهاست , اسم بازي من و خدا , زندگي ست , هيچ چيز مثل بازي قشنگ ما , عجيب نيست بازي يي که ساده است و سخت , مثل بازي بهار با درخت , با خدا طرف شدن , کار مشکلي ست زندگي , بازي خدا و يک عروسک گلي ست
|+| نوشته شده توسط علیرضا در جمعه دوم تیر 1385 ساعت 11:0 |

به نام دوست ...
به نام حق
به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.
سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.
و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.

او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم
اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم.

اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست.
شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .
اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.
حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها ...
|+| نوشته شده توسط علیرضا در جمعه دوم تیر 1385 ساعت 10:59 |

نیایش ...
خدايا پروردگارا" اشک عاشقان را به مرواريدی بدل کن تا ديگر هيچ گوهر فروشی دغدغه گوهر نداشته باشد چين و شکن صورت عاشقان را به دريايی بدل کن تا ديگر هيچ غواصی ترس بی ابی نداشته باشد لبهای داغمه بسته از اه عاشقان را به کويری مبدل کن که ديگر هيچ درويشی فکر چله نشينی در کوير نباشد چشمهای به خون نشسته ی عاشقان را به لالهای سرخ تبديل کن که ديگر نداشتن لاله دل هيچ باغبانی را به درد نياورد خدايا پروردگارا" با تمام سخاوتت بگذار عاشقان هميشه در غم عشق بسوزند تا هميشه کسی باشد که ثنا گويی تو باشد مگر می شود بدون عشق ترا فرياد کرد مگر ميشود بدون داغ عشق وجود بی نهايتت را در آغوش گرفت مگر اين ممکن است که کمری که از داغ عشق نشکسته باشد برای تو به رکوع رود و چه بی خردند آنانی که ميگويند عشق معجزه ندارد معجزه عشق همين را بس که سر هرعاشقی را به درگاهت به خاک پاک می کشاند وذکر سجده را بر لبانشان جاری می سازد خدايا پروردگارا " من عاشقم معجزه عشق را دريافتم و سر تسليم بر آستانت فرود آوردم
|+| نوشته شده توسط علیرضا در جمعه دوم تیر 1385 ساعت 10:58 |

خزان ...
 
در بلنداي بامدادي، از لطافت عاطفه ها ، خزان با شمع آگاهي از خود بيرون امد و به بهاري دل انگيز و عميق مبدل گشت. چرا كه در قفس تنگ مجال ها، رخصت براي شكوفايي اندك بود.
خزان ، دل را به نگاه بوداي وجودش سپرد، تا در لحظه بدرود، سوختن تنش از آخرين بوسه داغ را براي رسيدن به آرزوهايش تماشا كنيم. آري خزان، بهاري شدن را باور كرد، چرا كه نقش بند قضا ، در درون شكوفه جانش خزيده بود. بيا استاد بهار معرفت گرديم، تكيه گاهي از براي پيچك ، خيمه گاهي امن براي رهگذر درد، نكته داني كه زير هجوم خاك خاكساري مي آموزد و براي بيان عشق، پشت حرف سكوت پنهان مي شود تا تشنه تعريف آن را تعريف كند. بيا ....
تكرار بي فرجام لحظه هاي سرد ياس را در بي پرده گويي فرياد نفس ببينيم، و چون بهار، حلقه بر گوش برگ هاي تمنا زده و آن ها را بر شاخ خرد خويش بياويزيم.
طبيعت شرح حال سوختن شمع خزان، براي به وصل رسيدن پروانه بهار را ، بر عاشقان راه معرفت ديكته نمود. تا پرگار ايام نقطه اي براي بهانه ها بيابد و دائم بچرخد دايره وار
|+| نوشته شده توسط علیرضا در جمعه دوم تیر 1385 ساعت 10:57 |

شیوانا ...
روزي دو مرد جوان نزد شيوانا آمدند و از او پرسيدند : فاصله بين دچار مشلك شدن تا راه حل يافتن براي حل مشكل چقدر است؟ شيوانا اندكي تامل كرد و گفت : فاصله مشكل يك فرد و راه نجات او از آن مشكل براي هر شخصي به اندازه فاصله زانوي او تا زمين است.
آن دو مرد جوان گيج و آشفته از نزد شيوانا بيرون آمدند و در بيرون مدرسه با هم به بحث و جدل پرداختند. اولي گفت : من مطمئنم منظور استاد معرفت اين بوده است كه بايد به جاي روي زمين نشستن از جا برخاست و شخصا براي مشكل راه حلي پيدا كرد. با يك جا نشيني و زانوي غم در آغوش گرفتن هيچ مشكلي حل نمي شود.
دومي كمي فكر كرد و گفت: اما اندرزهاي پيران معرفت معمولا بار معنايي عميق تري دارند و به اين راحتي قابل بيان نيستند. آنچه تو مي گويي هزاران سال است كه بر زبان همه جاري است و همه آن را مي دانند. شيوانا منظور ديگري داشت.
آن دو تصميم گرفتند نزد شيوانا بازگردند و از خود او معناي جمله اش را بپرسند. شيوانا با ديدن مجدد دو جوان لبخندي زد وگفت: وقتي يك انسان دچار مشكل مي شود بايد ابتدا خود را به نقطه صفر برساند. نقطه صفر وقتي است كه انسان در مقابل كائنات و خالق هستي زانو مي زند و از او مدد مي جويد. بعد از اين نقطه صفر است كه فرد مي تواند بر پا خيزد و با اعتماد به همراهي كائنات دست به عمل بزند. بدون اين اعتماد و توكل براي هيچ مشكلي راه حلي پيدا نخواهد شد. باز هم مي گويم فاصله بين مشكلي كه يك انسان دارد با راه چاره او، فاصله بين زانوي او و زميني است كه بر آن ايستاده است
|+| نوشته شده توسط علیرضا در جمعه دوم تیر 1385 ساعت 10:56 |

یاد گرفتم ...

ياد گرفتم كه عشق با تمام عظمتش 2 - 3 ماه بيشتر زنده نيست ! ياد گرفتم كه عشق يعني فاصله و فاصله يعني دو خط موازي كه هيچوقت به هم نميرسن ! ياد گرفتم در عشق هيچ كس به اندازه خودت وفادارتر نيست... ياد گرفتم همونقدر كه محبت كني، همونقدر ارزشت كم مي شه ! و ياد گرفتم كه هر چه عاشق‌تر ، تنهاتر ! اكنون پلکهاي مرطوب مرا باور کن، اين باران نيست که مي بارد، صداي خسته ي من است که از چشمانم بيرون مي ريزد

|+| نوشته شده توسط علیرضا در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 ساعت 19:37 |

دو دوست ...
بر گستره ی دو مزرعه ی همجوار ، دوکشاورز دوست زندگی می کردند . یکی تنها بود و دیگری همسری داشت و فرزندانی . محصول خود رابرداشت کردند . و شبی آن مرد که خانواده ای نداشت چشم گشود و بافه های محصول خود را در کنار دید و اندیشه کرد : ( خدا چه مهربان بوده است با من ، اما دوستم که خانواده ای دارد ،نیازمند غله ی بیشتری ست . ) چنین بود که سهمی از از خرمن خود برداشت و مزرع دوست برد .
و آن دیگرنیز در محصول خود نگریست و اندیشه کرد : ( چه فراوان است آنچه زنئگی مرا سرشار می کند و دوست من چه تنهاست و از شادمانی دنیای خویش سهمی نمی برد .) پس به زمین دوست رفت و قسمتی ، از غله ی خویش برخرمن اونهاد .
و صبح روز بعد چون که باز به درو رفتند ، هریکی خرمن خویش را دید که نقصان نیافته است . و این تبادل همچنان تداوم یافت تا آنجا که شبی درمهتاب دوستان فرا روی هم آمدند هر دو بایک بغل انباشته ی غله و راهی کشتزار دیگری . آنجا که این دو به هم رسیدند ، افسانه می گوید : که معبدی بنیاد شد .
|+| نوشته شده توسط علیرضا در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385 ساعت 21:13 |

مگه قسم نخوردی ...

مگه قسم نخوردی که دلمو تنها نذاری روبروم نشستی اما از غریبه کم نداری روبروی من نشستی توی چشم تو ستاره از صدای تو شنیدم که دلت دوسم نداره دل تو تو آسمونا من به دنبال دل تو تو به دنبال ستاره من به یاد قسم تو تو مگه قسم نخوردی که دلمو تنها نذاری هرگز از روز جدایی سخنی به لب نیاری حالا رو بروم نشستی حرف تو فقط جداییست تو قسم نخورده بودی که یه دنیا بی وفایی تو قسم نخورده بودی روزی عشق تو می میره نور یک ستاره شب جای مهتاب و می گیره

|+| نوشته شده توسط علیرضا در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385 ساعت 20:59 |

يه دل شکسته دارم کي مي خره؟
از دوستم شنيده بودم يه جا سراغ داره که دل شکسته رو خوب مي خرن.
آدرس اونجا رو به زحمت پيدا کردم ، تو يکي از کوچه هاي تنگ و تاريک ،
تابلو مغازه خيلي قديمي بود طوري که اصلآ معلوم نبود چي روش نوشته
فقط کلمه «قلب» و يه کلمه که تنها نصفش پيدا بود « ابد... » که اونم به هزار مصيبت
مي شد خوندش ، صاحب مغازه يه پيرمرد بود که روي يه صندلي چوبي و قديمي نشسته بود و داشت با زحمت با يه تکه نخ محکم يه قلب تيکه تيکه شده رو وصله ميزد !
واي چه قدر قلب اونجا بود !!!
با اينکه به نظر قديمي و کهنه مي اومدن اما خوني که از شکافهاي اونا بيرون مي اومد هنوز تازه بود ...
رفتم تو ...
- سلام ،
يه دل آوردم واسه فروش
پيرمرد بدون اينکه حتي نگاهي به من بندازه پرسيد:
- چند بار شکسته؟
- مگه مهمه؟
- بله، هر چي کمتر بهتر
- با اينها چيکار ميکني؟
- مگه نميبيني؟
- آره خوب ولي واسه چي اينها رو جمع ميکني؟
- بده اون دلتو ببينم چند مي ازه
قلبم و گرفتم کف دستم ... پيرمردبدون توجه به لرزش انگشتام اون وگرفت و در حال ورانداز کردنش زير لب يه چيزايي زمزمه کرد:
- اين دو تا درست ميشه، اين يکي خيلي بزرگه...
يه مرتبه سرش و آورد بالا پرسيد:
- دل خودته يا پيداش کردي؟ از کسي خريدي؟
- نه مال خودمه ، چند ميخريش؟
- قيمتي نداره.
- من اگه بخوام يکي ازت بخرم چند ميدي؟
- بستگي داره.
- به چي؟
- کدومش رو بخواي
- مثلآ اون
- فروشي نيست
- چرا؟
- عتيقست ... !
- مال کي بوده؟
- مجنون
- خب اون
- فروشي نيست
- آخه چرا مگه مال کيه؟
- سواد داري زيرش نوشته که ... فرهاد
- خب اون چي؟
- اون اصلآ فروشي نيست
- مال کيه؟
- مال خودمه
- حالا مال منو چند مي خري؟
- مال تو ... يه آهم نمي ارزه !
چشام از کاسه زد بيرون،آخه چرا؟
- قلبت خيلي وصله داره ...!
چند جاش هم اصلآ درست نميشه
آدم معروفي هم که نيستي
- خب نيستم ولي عــــاشق که هستم
پوزخندي زد و گفت:
- عاشق ... !
اين قلبهايي رو که ميبيني همه مال عاشقايي هست که از عشق حقيقي مردن ،
تو هنوز خيلي تا اين عشق فاصله داري ،
نه ، قلبت به دردم نمي خوره ...!
پيرمرد اين و گفت و با سردي دلم و گوشه اي گذاشت ،
دلم و بر داشتم و تو راه برگشت همش به جمله هاي آخر پيرمرد فکر ميکردم « عاشق ... ؟! اين قلبهايي رو که ميبيني همه مال عاشقهايي هست که از عشق حقيقي مردن ، ... تو هنوز خيلي تا اين عشق فاصله داري ، قلبت به دردم نمي خوره ... به دردم نمي خوره...! »
خونه که رسيدم يه راست به اتاقم رفتم و رو تختم دراز کشيدم .
قلبم هنوز توي دستام بود ... يه هو احساس کردم خيس شده ، خوب که نگاه کردم ديدم يه آب زلال مثل قطره هاي اشک داره ازش ميچکه ! تا اون روز صداي قلبم و نشنيده بودم ، بهم ميگفت:چرا مي خواي منو بفروشي؟ اصلآ تو چرا اينقدر احساساتي هستي که من و اينطوري شکننده کردي؟ مگه گناه من چي بوده که مال تو شدم؟ همه رو بهم ترجيح ميدي ، هيچ وقت به فکر من نبودي . اونجايي که بخاطر رفتن کسي که هيچ توجهي به تو نداشت من و زير پاهاش گذاشتي که نره ، اصلا به فکر من بودي ؟! تو که من و دوست نداري چه طوري انتظار داري کس ديگه من و دوست داشته باشه ؟!حتي اون پيرمرد هم واسه قلبش ارزش قائل بود و نمي خواست بفروشتش .اما تو ... !!!
ديگه نمي تونستم حرفاش و بشنوم صورتم و بي اختيار به طرفش بردم اما اون ديگه تو دستام نبود ...!
از خواب پريدم عرق کرده بودم و چشام پره اشک بود ... دستمو رو قلبم گذاشتم و مدام تکرار ميکردم ... دوسِت دارم ... دوسِت دارم ...
ديگه هيچ وقت نمي ذارم حتي يه خراش کوچيک روت بيفتـــه
نميذارم ديگه هيچ وقت زير پاي کسي له بشي نمي ذارم... نمي ذارم ...
قلبم تند تند ميزد ، طپشش اينبار چقدر برام دوست داشتني بود ، چيزي که تا اون موقع هرگز پي به ارزشش نبرده بودم ، سرم رو روي بالش گذاشتم دلم مي خواست دوباره قلبم و توي خواب ببينم تا بهش بگم چقـــــــــدر دوسش دارم .
|+| نوشته شده توسط علیرضا در شنبه بیستم خرداد 1385 ساعت 10:2 |

عشق ...
 

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست؟
استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياوراما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.استاد پرسيد:چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم .
استاد گفت: عشق يعني همين
شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟
استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم .
استاد باز گفت:ازدواج هم يعني همين

|+| نوشته شده توسط علیرضا در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385 ساعت 18:16 |

آينه ...
 

مادر خسته از خريد برگشت و به زحمت ، زنبيل سنگين را داخل خانه كشيد .
پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و ميخواست كار بدي را كه تامي كوچولو انجام داده ، به مادرش بگويد .
وقتي مادرش را ديد به او گفت: « مامان ، مامان ! وقتي من داشتم تو حياط بازي ميكردم و بابا داشت با تلفن صحبت مي كرد
تامي با يه ماژيك روي ديوار اطاقي را كه شما تازه رنگش كرده ايد ، خط خطي كرد ! »
مادر آهي كشيد و فرياد زد : « حالا تامي كجاست؟ » و رفت به اطاق تامي كوچولو.
تامي از ترس زير تخت خوابش قايم شده بود ، وقتي مادر او را پيدا كرد ، سر او داد كشيد : « تو پسر خيلي بدي هستي » و بعد تمام ماژيكهايش را شكست و ريخت توي سطل آشغال .
تامي از غصه گريه كرد.
ده دقيقه بعد وقتي مادر وارد اطاق پذيرايي شد ، قلبش گرفت و اشك از چشمانش سرازير شد .
تامي روي ديوار با ماژيك قرمز يك قلب بزرگ كشيده بود و درون قلب نوشته بود: مادر دوستت دارم!

مادر درحاليكه اشك ميريخت به آشپزخانه برگشت و يك تابلوي خالي با خود آورد و آن را دور قلب آويزان كرد.
بعد از آن ، مادر هرروز به آن اطاق مي رفت و با مهرباني به تابلو نگاه ميگرد!

|+| نوشته شده توسط علیرضا در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385 ساعت 15:16 |

هفت ...
 

هفت بار روح خويش را تحقير كرد
اولين بار زماني بود که براي رسيدن به بلندمرتبگي خود را فروتن نشان مي داد
دومين بار آن هنگام بود که در مقابل فلج ها مي لنگيد
سومين بار آن زمان که در انتخاب خويش بين آسان و سخت آسان را برگزيد
چهارمين بار وقتي مرتکب گناهي شدبه خويش تسلي داد که ديگران هم گناه مي کنند
پنجمين بارآنگاه که به دليل ضعف و ناتواني از کاري سر باز زد و صبر را حمل بر قدرت و توانايي اش دانست
ششمين بار که چهره اي زشت را تحقير کرد درحاليکه ندانست آن چهره يکي از نقاب هاي خودش است
و هفتمين بار وقتي که زبان به مدح و ستايش گشود و انگاشت که فضيلت است

|+| نوشته شده توسط علیرضا در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385 ساعت 15:12 |